سلام محمدرضا، چند وقته
ندیدمت؟ یادت میاد آخرین باری که دیدمت کجا بودی؟ من خوب یادمه، آقا اصلا من همه
این اراجیف رو خوب یادمه، یادمه همیشه هم تو بهم میگفتی اینو، میگفتی ناصر چرا
تو پُری از چرت و پرت؟ منم همیشه بهت میخندیدم، این خندهئه رو تو میگرفتی به
این که من حرفت رو باور نکردم، ولی باور کن باور کردم. ببین من خیلی وقت بود باور
کرده بودم که پُرم، رفتم و سرمو کردم تو هر سوراخی، دنبال هر چیزی رفتم، یادته که
بهت گفته بودم یه مدت داستان نوشتم، یه مدت رفتم سینما خوندم، دنبال اون نیمچه
استعدادم تو پینگپنگ هم رفتم، اینا رو بهت گفتم، ولی تو هم همون موقع بهم خندیدی.
گفتی بیا یه دست شرطی بزنیم. خنده تو فرق داشت محمدرضا، تو همون موقع جوری بهم
خندیدی که معلوم بود باور نکردی، ولی راست گفتم، من راست میگم، بعد از اینکه همه
اون چیزایی که دنبال کردم رو گذاشتم کنار، نشستم یه بار دیگه خودم رو مرور کردم،
بازم دستم اومد که من پُرم، خب اینو که باور کرده بودم، پس من چرا به هیچ دردی
نمیخورم؟ فهمیدم که ای دل ِ غافل، من پر از هیچیم، پر از چرت و پرتم، بعدش دیگه
ول کردم همه چیز رو، همه رو، ول کردم اومدم این گوشه دنیا، این گوشه دنیا که نه،
این گوشه ایران، ایران که دنیا نیست. یادمه رفته بودم جگرکی که علی رو دیدم، علی
جلوش خالی بود، هیچی سفارش نداده بود، دستش زیر ِ چونهش بود که من رو دید، سلام
نکرد گفت ناصر، بعدش هم دیگه یادش رفت که سلام کنه، بعدشم که تو اومدی و من فهمیدم
که منتظر تو بوده، تو رو هم که دید گفت محمدرضا، بازم یادش رفت که سلام کنه. خیلی
باهم حرف زدیم، خیلی هم جگر خوردیم، من الان نه اون حرفا یادمه، نه مزه اون همه جگری
که خوردیم.
محمدرضا، من یه بار تو رو
دیدم فقط، دلم میخواست باهات حرف بزنم، ولی الان وقتِ اون همه حرفی که میخواستم
بهت بگم نیست. علی دیروز اومده بود پیش ِ من، علی رو برداشتم بردم خارج از شهر،
یکی از همین ییلاقهای اطراف، علی گفت بیا بریم اون بالا، بالای یه صخره سنگی، یه
سنگ رو با پاش زد افتاد پایین، صدای خرد شدنش رو خیلی خوب میشد شنید. بعد از تو
جیبش یه طناب درآورد و گفت که دستاشو ببندم، کمک کرد که دستاشو بستم، گفت کارت
شناساییها رو از جیبم دربیار، رفت لبه یه سنگ وایستاد و گفت هلم بده، منم هلش
دادم. محمدرضا من علی رو کشتم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر