آخر شب که میشه، این آخر شبی که حساب کتاب ِ
درستی نداره، یعنی از اونجایی شروع میشه که برای آخرین بار اینتراکشن توییتر رو چک
می کنم، بعد توییتر رو می بندم، از همه اونایی که دلم میخاد خداحافظی می کنم، بضی
از همینایی که دلم خواسته ازشون خدافظی کنم رو می بوسم، البته توی نرم افزار مزخرف
جیتاک که هیچ وقت نفهمیدم چرا گزینه اینویزیبل نداره، خلاصه خدافظی ها رو که کردم،
میرم توی اتاق خواب، دوتا پتو میارم، جدیدا دوتا پتو و دو تا متکا میارم، ینی تا
قبل از این که بفهمم کمرم اونقدری بگا رفته که باید دو تا پتو بیارم تا یکی رو هم
بندازم زیرم یکی پتو میاوردم، ولی همیشه دوتا متکا میاوردم، از همون اول، این اولی
که میگم که برمیگرده به کودکی هام حتا، ینی وقتی که 8 9 سالم بود دوتا متکا داشتم،
یکی که بذارم زیر سرم قاعدتا، اون یکی هم مثل اکثر شماها بغل می کنم، بعد این بغلی
که میگم نه به این صورت که حالا باشه اگه حسش بود بغلش کنم، همچی بغلش می کنم که
احتمالا تو اون 3 4 روزی که قراره با زنم برم ماه عسل باید اونجوری بغلش کنم. اینا
رو که آوردم میندازم زمین، پای همین مبلها، بعد میشینم ی سیگار می کشم برای این که
آماده خواب بشم، سیگارم که تموم شد ی حالت ِ تنفر از سیگار توی من شکل میگیره، نمی
دونم چرا، همیشه این سیگاره رو که می کشم میگم خب این آخرین سیگار ِ امشبم بود
دیگه، پاکت رو هم میندازم ی گوشه ای که بگم آره فلان. بعد میرم مسواک میزنم، البته
قبلش هم میشاشم، این شاشیدن ِ قبل از مسواک هم ی جورایی شبیه ِ همون شاشیدن ِ زیر
دوشه، ینی هرکسی قبل از مسواکش میشاشه، مثل این که هرکسی زیر دوش آب میشاشه. بعد
که میام بیرون خیلی طبیعی میرم دنبال پاکت سیگارم می گردم، چون سیگار ِ بعد از
مسواک اونقدر خوبه که فقط کسایی می فهمن چقد خوبه که بعد از مسواک سیگار میکشن، کلا
به نظر ِ من سیگار ِ بعد از مسواک و سیگار ِ بلافاصله بعد از بیدار شدن، این
بلافاصله ینی بدون این که دست و صورتت رو هم بشوری، تو فینال ِ مسابقه بهترین
موقعیت برا سیگار کشیدن قرار دارن، یه چند سالی هم هست که مساو می کنن و انتظار
نداشته باشید ی همچی مسابقه کسشری بخواد به وقت اضافه و گل نقره ای و پنالتی و
اینا بکشه، ی چند سالیه مساو می کنن و تموم میشه قضیه. حالا این مصیبت ِ من از
همین سیگار ِ بعد از مسواک شروع میشه که این یکی سیگار رو با فکر و خیال می کشم،
اون سیگار ِ بعد از آوردن پتوها رو بدون فکر و خیال می کشیدم، دیگه نهایتش به این
فکر می کنم که خب باید بخوابم، ولی این یکی سیگار رو با فکر و خیال های مزخرفی می
کشم که نمیذاره بخوابم حرومزاده، نمیذاره لعنتی. اون حرومزاده واسه فکر و خیاله
بود، لعنتی هم واسه صاحاب ِ اون فکر و خیاله، خلاصه ما درگیر میشیم آقا، هعی بالا
پایین می کنیم قضیه رو، سبک سنگین می کنیم زندگی رو، اما لامصب هیچ رقمه نمیشه باهاش
کنار اومد، زندگی رو میگم، اون صاحاب اون فکر و خیاله که گور باباش، این زندگی رو
میگم که نمیشه باهاش کنار اومد هیچ رقمه، اون اوایل گول میخوردم و باز بر می گشتم
پای لپ تاپ، بعد دنبال یکی می گشتم که بشینم باهاش حرف بزنم، نه در مورد این زندگی
و فکر و خیال، کلا حرف بزنم، حتا یادمه ی شب با یکی در مورد ِ یه یارویی حرف زدم
که میخواسته طول ِ رودخونه قمرود رو شنا کنه، و رکورد ِ شنا توی رودخونه های درون
شهری رو بزنه، حالا اصلن کاری هم نداشتم که این قمرود اصلن وجود داره یا نه، فقط
یه چیزایی به همین اسم از کتاب جغرافیای استان که سال دوم راهنمایی کنار اون کتاب
جغرافیای اصلی بهمون دادن که حفظ کنیم یادم مونده بود.مثلا کلیمانجارو هم از اون
کتاب اصلیه یادمه که به موقعش میخام در مورد اونجا هم بحث کنم، حتا این پنسیلوانیا
رو هم از اونجا یادمه، حتا یادمه که به این اسم پنسیلوانیا که رسیده بودیم، دست ِ
برقضا داداشم هم اومده بود خونه از تهران، تهران دانشجو بود اون سال ها و کیفش پر
بود از این چیزایی که من تا مدت ها فکر می کردم فقط تو تهران پیدا میشه، چون فقط
تو کیف ِ داداشم بود، مثلا از همین ماژیکایی که الان بهش می گن پوینتر و تو هر
بقالی ِ این مملکت پیدا میشه. اون موقعا فقط داداشم که از تهران میومد از اینا
داشت، رفتم گفتم اون ماژیکت رو بده، حتا نپرسید میخای چیکار، ینی این داداش اینقد
مرده، هنوزم همینجوریه، مثلا بهش بگی فلان چیزو بده که البته اگه چندان با ارزش
نباشه، زیاد پاپِی نمیشه که میخای چکار و فلان و بیسار. ماژیکه رو گرفتم و این
پنسیلوانیا رو ی خطی روش کشیدم، حتا گشتم یکی دوتا پنسیلوانیای دیگه هم پیدا کنم،
ولی دیگه نبود، البته کلیمانجارو رو هم میخواستم خط بکشم که همون بهتر نکشیدم، چون
از چشمم افتاد و فقط این پنسیلوانیاعه موند. حالا این حالتی که براتون گفتم خیلی
حالت خوبیه، این که یکی باشه که بشینی باهاش حرف بزنی همیشه که نیست، وقتی نیس و
کتاب هم نمی خونی، میری بساط خابت رو فراهم می کنی، بعدش موبایلت رو میگیری دستت،
میری لامپ ِ هود ِ آشپزخونه رو خاموش می کنی که طبق معمول روشنه، بعدشم ی نگاه
سرسری به گاز می کنی، از سر ِ انجام وظیفه، چون مطمئنی که اگه شیر ِ گازی باز بود
تا الان مثل قضیه اینجا بدون من و صابر ابر و مادرش مرده بودی، چون پنجره ها و درها
درزگیر دارن تو این خونه، حالا یه توضیح ِ نامربوط هم بدم که من معتقدم اینا تو
اون فیلم مُردن آخرش، ینی اعتقاد خاصی هم نیستا، خیلی تابلو بود که مردن و خب فکر
می کنم دلیل مرگشون هم همین پیشنهادی بود که صابر ابر به مادرش داد و یارو هم قبول
کرد، بعدشم اینقد این دیالوگ و فیلم جنده شده که احتمالا الان شما منو فحش میدید
به خاطر این توضیح، البته اگه تا اینجاها رسیده باشید. بعد همینجوری که موبایلت
دستته میای جلوی ردیف ِ سه تایی کلیدها وامیستی و چراغ قوه موبایلت رو روشن می کنی
و بعد اولین کلید از سمت ِ چپ رو میزنی پایین تا لامپ ِ کم مصرف ِ مهتابی خاموش
بشه، اون لامپ ِ کم مصرف ِ آفتابی همیشه خاموشه، چون چشمای منو اذیت می کنه. با
اون چراغ قوه موبایلت فاصله یه متری دیوار تا جای خوابت رو میری و میخزی زیر پتو،با توجه به تیتری که
زدم این پست وبلاگ از اینجا شروع میشه، خب الکی که خایه مالی ِ اون کسکشا رو نکردم
، یعنی اگه تا اینجا رو نخوندید، از اینجا به بعد رو بخونید لااقل.من اون اوایل به
اینجاهای خوابیدن که میرسیدم، اسنیک بازی می کردم، مثلا بضی وقتا نیم ساعت چهل
دقیقه اسنیک بازی می کردم، بعد به خودم می گفتم کسکش خب بگیر بخواب دیگه، گاییدی
کسکش. بعد می گرفتم می خوابیدم، بعد از ی مدت که فکر میکردم تو اسنیک به مهارت
خوبی رسیدم و داشتم خسته میشدم از این بازی کوفتی، از بقیه پرس و جو کردم که آقا
مظنّه رکورد ِ اسنیک چنده بین بازیکناش، بعد فهمیدم که ریدم آقا، هنوز خیلی جای
کار دارم رکورد ِ من 2500 بود، در حالی که رکورد ِ شاخ 3100 بود، خلاصه برام
انگیزه شد و بدون هیچ اعتراضی ی مدت زیادی به همین اسنیک بازی کردنم ادامه دادم، ی
شبی بود که تو خواب و بیداری بودم فهمیدم که واویلا، رکورد رو زدم، همون موقع به
اون دختره اس ام اس دادم ی چیزی تو این مایه ها که بیا اینو بخور، رکوردت رو زدم، باز
چندشبی هم به بازی ادامه دادم، گفتم یهو ول کنم قضیه رو شاید سنگکوب کنم که همون
مرض ِ خستگی و بی انگیزگی اومد سراغم، من گاییدم با این بی انگیزگیم، زندگیم رو
گاییدم، این دفعه گفتم خب خودت با خودت کل بنداز مرد ِ مومن، بعد خودم رو دونفر
کردم که این دو نفر تو مسابقات ِ جهانی اسنیک، که کسخلا از سراسر دنیا پا شدن
اومدن براش، رسیدن به فینال. هر شب که بازی می کردم فینال بود، یه ماهی این فینال
طول کشید تا شب ِ امتحان مبانی برقم، همین امتحانی که خواب موندم توش، رکورد ِ
3140 رو هم زدم با 3300،آقا بعد ِ اینجا سر یه سری قضایایی دیگه چند شب اصن نمی فهمیدم
چطوری خوابم میبرد که حالا بخوام قبل ِ خوابیدن اسنیک هم بازی کنم، ی جا بود که
دیدم خیلی کسشر شده قضیه، اصلن دست و دلم به اسنیک بازی کردن نمیره و اون مسابقات
جهانی هم تموم شده لامصب، همین گیر و دار ِ گاییده شدن واسه خوابیدن بودم که یهو
همراه اول اس ام اس داد بیا عدد حدس بزن جایزه بگیر، واسه هر اس ام اس هم 50 تومن
پول بده، این اس ام اس رو که به من داد انگار دنیا رو به من داد، انصافا 50 تومن
واسه هر اس ام اس میارزید تا از این بگایی ِ که نزدیک بود دچارش بشم فرار کنم، چشمم
هم اصن به جایزه ش نبود اون اولا، دیگه از اون به بعد قبل خواب کلی عدد حدس میزنم
و امتیازام رو هم می برم بالا، حتا تا
جایی از این سرگرمی خوشم اومده که توی تاکسی که ی روز درمیون باید برم برسم به
میدون ولیعصر اونجا هم عدد حدس میزنم، بعد قاعدتا باید شبا از میدون ولیعصر هم
برگردم، موقع برگشتن که شامل تو صف وایستادن واسه تاکسی، تو ترافیک موندن واسه
رسیدن به اتوبان صیاد و اینا میشه عدد حدس میزنم، حالا البته ی کم به جایزه ش هم
فکر می کنم سکه طلا میدن، الان تو این اوضا ی سکه طلا ببرم می تونم کلی از این
چاله چوله هایی رو که تو زندگیم واسه بی پولی ایجاد شده و با کون میفتم توشون پر
کنم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر